بوבن یا نبوבن؟!

بوבن یا نبوבن توست که همیشه مسئله است...

ما را به جبر هم که شده سر به زير کن

خيري نديده ايم از اين اختيارها

اللهم عجل لوليک الفرج


برچسب‌ها: دلنوشته, انتظار فرج
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1392ساعت 11:26 توسط نسترن| |

رنـבم و شهره به شوریـבگـــےو شیـבـآیـــے

 

شیوه ـآم چشمـ چرـآنــــے و قـבح پیمـآئیــــے

 

عـآشقمـ خوـآهــב و رωـوـآے جهـآنـے چکنم

 

عـآشقـــآننـــב بهـــمـــــ عـآشقی و رωـوـآئـے

شهریار

 

 

سلام دوستان ممنون از همراهی همیشگی تون

یه مدتی میخوام برم سراغ درس و مدرسه

دیگه پست نمیذارم اما هر روز میام سر میزنم بهتون

پس ممنون از یوسف و اشکان و آبجی زهرا و حسین و

سادات و رضا(علی)و آقای بهنامی و ... که همیشه بهم سر میزنید!!!

بازم بیاید پیشم

 اینایی که نام بردم بیان ادامه مطلب کارتون دارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 18:14 توسط نسترن| |

 

بدین افسونگری، وحشی نگاهی،

مزن بر چهره رنگ بیگناهی.

شرابی تو شراب زندگی بخش

شبی می نوشمت خواهی نخواهی.

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 18:46 توسط نسترن| |

عشق ای هوس کلاسیک...

عشق یعنی خواستن کسی یا چیزی با تمام خواسته هایش...

امروز همان حکایت معروف شده است که:

اسم بچه اش را گذاشت رستم و از ترس فرار کرد.

عشق را فقط در بخش خلاقیت های ذهن قابل تقدیر می دانم.

و این را هم در مورد آن گفته ام:

" به جز حضور تو هیچ چیز این جهان بیکران را جدی نگرفته ام حتی عشق را..."

اگر بخواهیم عشق را تصویر کنیم و بدهیم به رایانه و به تصویر نهایی برسیم،

محال است که در خیابان نظیرش را پیدا کنیم،

چرا که دمپایی آن پای یک نفر است،

روسری اش سر یک نفر دیگر و پیراهنش تن یک نفر دیگر

عشق به ظاهر یک کلمه است...

 

مرحوم حسین پناهی

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 18:40 توسط نسترن| |

همه جا هستی در نوشته هایم

در رویاهایم

در خیالاتم

در محالاتم

در روزم

در شبم

حتی در خوابم

تنها جایی که نیستی در کنارم است!!

 


 

 

پ.ن: دلمــ واسه خودم تنگـــ شده

چقــدر صدامــ بی آهنگـــ شده

زندگیمــ بی تـو بی رنگـــ شده

از وقتی قلبــــ تو سنگــــ شده

منـو از ایــن قفــس رهـــا کــن

دوبـــاره اســممو صـــدا کـــن

یه بار تو چشم من نگاه کـــن

خدا! فکــری بــه حــال کــن!!

خــــــدا!!!!!!!!!!

       فکــری بــه حــال کــن!!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 9:30 توسط نسترن| |

یه روز از پیش تو میرم

که هوا بارونیه

یه روز از پیش تو میرم

که اشکام پنهونیه

لحظه ی تلخ جدایی

سر رو زانوم میذارم

میگم آسمون بدونه

که چقدر دوست دارم

من و تو عاشق

ابرای بهاریم مگه نه!

واسه دیدار دوباره

بی فراریم مگه نه؟

 

 

یه روز از پیش تو میرم

که هوا بارونیه

یه روز از پیش تو میرم

که اشکام پنهونیه

من و تو عاشق

ابرای بهاریم مگه نه!

واسه دیدار دوباره

بی فراریم مگه نه

پشت آسمون آبی

با تو وعده میکنم

که همه دلخوشی

دنیا رو داریم مگه نه!؟

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 10:54 توسط نسترن|

قلم احساساتم را بر میدارم

علاقه ام را روی کاغذی از محبت خط خطی میکنم

می نویسم...

می نویسم از تمام احساساتی که

فقط خاص توست...

زیر نوشته هایم بزرگ می نویسم

دوستت دارم

تا احساسم مهری باشد بر صداقت نوشته هایم

فقط این بار خوشحالم که تو نوشته های دل شکسته ام را می خوانی

تمام خط خطی هایم تقدیم قلب مهربانت

 

دوستت دارم ای . . .

رویای شیرین کودکی هایم

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 10:10 توسط نسترن|

حــــــــــــالـــِ خــــــــوبــــــــــی دارمـ...

بالاخره بغض چند ساله امـ سرکوب شده

بعــد از 9 سال حرفـــِ دلمـ را بــه آنکه دوستش میداشتم زدمـ

حــــالـــــمـ خوبــــــ ِخوبـــــــ استـــــــ!!!

دیگـــر اگـــر مرگــــ همـ ب سراغمـ بیاید آرزویی ندارمـ...

خــــدایـــــــــــــــــــا!

     اکنـــون فقط یک آرزو دارمـ

آن همـ که خودتــــ میدانی و

نیــــازی به گفتن من نیست...!!!

 

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 15:41 توسط نسترن|

شاعر که باشی

معشوق برایت تفسیر تمام خوبی هاست

حتی اگر معشوقت سنگدل ترین آدم دنیا باشد

بازهم دوستش خواهی داشت

حتی اگر دست رد به سینه ات بزند باز عاشقش می مانی

و تنها یک زمان تمام تنت آتش میگیرد آن وقتی که

دستش در دست کس دیگری باشد

خدایا کمکم کن معشوقم پیش چشمان من

دست کس دیگری را دست نگیرد

چون من تحملش را ندارم!!

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 12:1 توسط نسترن| |

سلام دوستای گلم

 

امروز بزرگداشت استاد محمد حسین بهجت تبریزی ملقب به شهریاره!!

 

این شعر زیبا رو به این بهانه میذارم تا بخونید:

 

 

آمــدی جانم به قربــانت ولی حالا چــرا   بی وفـا حالا که من افتــــاده ام از پــا چــرا

 

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی     سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

 

عمـر ما را مهلت امــروز و فردای تو نیست     من که یک امروز مهمان توام فردا چـرا

 

نازنینـــا ما به ناز تو جوانــی داده ایـم     دیگر اکنــون با جوانـان نـاز کن بــا مـا چــرا

 

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار   این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

 

شور فرهادم ز پرسش سر به زیر افکنده بود   ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا

 

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند   در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

 

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر  

این سفـر راه قیامت می روی تنها چرا؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 19:58 توسط نسترن| |