بوבن یا نبوבن؟!

بوבن یا نبوבن توست که همیشه مسئله است...

ما را به جبر هم که شده سر به زير کن

خيري نديده ايم از اين اختيارها

اللهم عجل لوليک الفرج


برچسب‌ها: دلنوشته, انتظار فرج
نوشته شده در جمعه دهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 11:26 توسط نسترن| |

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بــادت انــــــدر شهریـــاری بــــرقــــرار و بـــــر دوام

ســـال خــــرم فال نیکــــو مـال وافـــــر حـال خــــوش

اصـــل ثـــــــابت نسل باقـــی تخـــت عالـــی بخـــت رام

                                                                                حافظ

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:49 توسط نسترن| |

چمدانم را جمع می کنم با رویا های که دوستشان دارم ،باید رفت

برای اینکه مرد این روزگار شوی باید سفر کنی

گوش می گیریم صدای در حجاز می پیچد، پدری متولد می شود

پدری که به امتش مهر می آموزد و امتش نامهربانی یاد می گیرند

دست من نیست روزگار، غریبی ایست برادر

پدری الگوی راستگویی ایست و امتش نقاب به چهره میزنند

دروغ می گویند چهره می سازنند خود را جای دیگری جا می زنند، یا دیگری را جای دیگری

چمدانم پر است از سهراب ها و رستم ها که سر جلوی کیکاوس ها خم نکردند

مثل حلاج بردار شدند، مثل مولا در محراب ابوتراب شدند

صدای لبخند پدری می آید، که به امتش آموخت درخت باشند و آنها تبر شدند

چرخی میزنم تا چیزی را جا نگذاشته باشم

حرف های پدرم را می گذارم توی چمدان که خاک نخورند

صدایی می آید از دلشوره های پدری

پدری که از خدای یگانه می گوید و امتش مناره می پرستند

این چمدان را باید بست ، باید دل کند

پدر مهربان امت، غمم بسیار است، دنیایم کوچک، دلم بزرگ

صبرم تمام، کی مبعوث می شوی؟

نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:20 توسط نسترن| |

میشه نگام کنی؟ 

راحت شه زندگیم 

چشم برندار ازم

می پاشه زندگیم

هرکس بجز تو رو انکار می کنم

من عاشق توام اقرار می کنم

اقرار میکنم بی یاد تو هنوز

هم سخته خواب شب هم خنده های روز

از تو حواسمو هی پرت می کنم

با قلب بی کسم هی شرط میکنم

حالا که اومدم چیزی به روم نیار

تا دیر تر نشه راهی جلوم بذار

دل بستنای زود برگشتنای دیر

باور نمی کنی!

دست خودم نبود..!

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:26 توسط نسترن| |

رنـבم و شهره به شوریـבگـــےو شیـבـآیـــے

 

شیوه ـآم چشمـ چرـآنــــے و قـבح پیمـآئیــــے

 

عـآشقمـ خوـآهــב و رωـوـآے جهـآنـے چکنم

 

عـآشقـــآننـــב بهـــمـــــ عـآشقی و رωـوـآئـے

شهریار

 

 

سلام دوستان ممنون از همراهی همیشگی تون

یه مدتی میخوام برم سراغ درس و مدرسه

دیگه پست نمیذارم اما هر روز میام سر میزنم بهتون

پس ممنون از یوسف و اشکان و آبجی زهرا و حسین و

سادات و رضا(علی)و آقای بهنامی و ... که همیشه بهم سر میزنید!!!

بازم بیاید پیشم

 اینایی که نام بردم بیان ادامه مطلب کارتون دارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۳ساعت 18:14 توسط نسترن| |

 

بدین افسونگری، وحشی نگاهی،

مزن بر چهره رنگ بیگناهی.

شرابی تو شراب زندگی بخش

شبی می نوشمت خواهی نخواهی.

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 18:46 توسط نسترن| |

عشق ای هوس کلاسیک...

عشق یعنی خواستن کسی یا چیزی با تمام خواسته هایش...

امروز همان حکایت معروف شده است که:

اسم بچه اش را گذاشت رستم و از ترس فرار کرد.

عشق را فقط در بخش خلاقیت های ذهن قابل تقدیر می دانم.

و این را هم در مورد آن گفته ام:

" به جز حضور تو هیچ چیز این جهان بیکران را جدی نگرفته ام حتی عشق را..."

اگر بخواهیم عشق را تصویر کنیم و بدهیم به رایانه و به تصویر نهایی برسیم،

محال است که در خیابان نظیرش را پیدا کنیم،

چرا که دمپایی آن پای یک نفر است،

روسری اش سر یک نفر دیگر و پیراهنش تن یک نفر دیگر

عشق به ظاهر یک کلمه است...

 

مرحوم حسین پناهی

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 18:40 توسط نسترن| |

همه جا هستی در نوشته هایم

در رویاهایم

در خیالاتم

در محالاتم

در روزم

در شبم

حتی در خوابم

تنها جایی که نیستی در کنارم است!!

 


 

 

پ.ن: دلمــ واسه خودم تنگـــ شده

چقــدر صدامــ بی آهنگـــ شده

زندگیمــ بی تـو بی رنگـــ شده

از وقتی قلبــــ تو سنگــــ شده

منـو از ایــن قفــس رهـــا کــن

دوبـــاره اســممو صـــدا کـــن

یه بار تو چشم من نگاه کـــن

خدا! فکــری بــه حــال کــن!!

خــــــدا!!!!!!!!!!

       فکــری بــه حــال کــن!!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۳ساعت 9:30 توسط نسترن| |

یه روز از پیش تو میرم

که هوا بارونیه

یه روز از پیش تو میرم

که اشکام پنهونیه

لحظه ی تلخ جدایی

سر رو زانوم میذارم

میگم آسمون بدونه

که چقدر دوست دارم

من و تو عاشق

ابرای بهاریم مگه نه!

واسه دیدار دوباره

بی فراریم مگه نه؟

 

 

یه روز از پیش تو میرم

که هوا بارونیه

یه روز از پیش تو میرم

که اشکام پنهونیه

من و تو عاشق

ابرای بهاریم مگه نه!

واسه دیدار دوباره

بی فراریم مگه نه

پشت آسمون آبی

با تو وعده میکنم

که همه دلخوشی

دنیا رو داریم مگه نه!؟

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر ۱۳۹۳ساعت 10:54 توسط نسترن|

قلم احساساتم را بر میدارم

علاقه ام را روی کاغذی از محبت خط خطی میکنم

می نویسم...

می نویسم از تمام احساساتی که

فقط خاص توست...

زیر نوشته هایم بزرگ می نویسم

دوستت دارم

تا احساسم مهری باشد بر صداقت نوشته هایم

فقط این بار خوشحالم که تو نوشته های دل شکسته ام را می خوانی

تمام خط خطی هایم تقدیم قلب مهربانت

 

دوستت دارم ای . . .

رویای شیرین کودکی هایم

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر ۱۳۹۳ساعت 10:10 توسط نسترن|